دنیا را در دانه ای شن دیدن
و
بهشت را در شاخه گلی وحشی
بی نهایت را در کف دستانت نگه دار
و
ابدیت را در یک ساعت
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت
حمید مصدق
شرم با عرق و شوق و اندوه با اشک همراهند و این سه، آب روی انسانند.