
اما هرگز
کوری را به خاطر آرامش
تحمل مکن
دکتر علی شریعتی مزینانی
پ.ن۱: خیلی حرف در اون جمله بالا است کمی بیشتر روی اون فکر کنید شاید جواب بعضی ها در اون باشه
پ.ن۲: کریسمس مبارک

سرنوشت ما انسانها هم، مثل خودمان غریب است و گاه عجیب. شاید تنها باید اندکی به خودمان بیاییم.
وقتی با خودم یک حادثه را مرور می کنم و شاید یک اتفاق، که ناگهان می تواند مسیر زندگی یک انسان را تغییر دهد. وقتی تو برای آخرین بار به آنجا آمدی و تقدیر، شاید ناخواسه تو را به آنجا آورده بود و در آن لحظه کاملا اتفاقی، من مثل یک ره گذر از آنجا عبور می کردم و اگر اشتباه نکنم در آن لحظه که غروب بود و باران هم در حال بارش.
و چه جالب بود افکارت برایم، که گاه حس می کردم به افکار خودم چقدر نزدیکند؛ و آن گاه که تو از تنهاییت گفتی و از غرورت؛ و اینکه سخت می توانی به انسانها اعتماد کنی؛ و آن گاه که گفتی صحبت با خدا بیشترین آرامش را برایت به همراه دارد فهمیدم تو هم مثل خودم با غریبه ها آشنایی.
به هر حال من هم مثل تو به سرنوشت اعتقاد دارم و به آن پایبند ولی همیشه اعتقاد داشته ام که گذشت زمان خیلی چیزها را مشخص خواهد کرد.
خوشحالم که بالاخره یک موجود زمینی توانست دل آسمانیت را تسخیر کند و مسرورم از اینکه در این فصل جدید زندگیت احساس خوشبختی و دلدادگی می کنی.
و اکنون که من از تو بی خبرم و شاید دلگیر و ناراحت از اینکه نتوانستی حق یک دوستی ساده و پاک را خوب ادا کنی و شاید هنوز تو، مثل خودم، من را نشناختی. و دیگر هیچ...
و آخرین جمله ات هنوز در ذهنم هست که گفتی :
یک مسافر همه چیز را در سفرها تا ابد به یاد دارد.... یعنی باید باور کنم؟!
اکنون که در حال نگاشتن این جملات هستم بعد از دیدن یک فیلم طنز و خنده های همراه با آن است و همیشه با خود می اندیشم که گاهی چقدر فاصله لبخندها و اشک ها به هم نزدیکند.
18/9/1386 ساعت 11:07 شب
پ. ن 1: هیچگاه شاعر نبوده ام اما همیشه شعرهایت را دوست دارم پس دریغشان نکن.
پ. ن 2: معتقدم که عدد 19 همیشه عدد عجیبی بوده،شاید اگر مجالی بود بعدا در مورد اعجاز عدد 19 در کتاب آسمانی مطالبی گفتم؛ مثل امروز که نوزدهم است و یاد و خاطره دو سال پیش را به یاد من می آورد.
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین «دل» که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم، که بی یاد تو برچینم
حافظ
****
پی نوشت: آپ دیت بعدی وبلاگ ان شاءا...در 19 آذر ماه انجام خواهد شد با تقدیر
در سالگرد نود سالگی ام خواستم شب عشقی دیوانه وار را با نوجوانی باکره به خود هدیه دهم. به یاد رزا کابارکاس افتادم؛ مالک یک خانه مخفی که عادت داشت هر وقت خبر تازه ای به دستش می رسید آن را به مشتریان خوبش اطلاع دهد.
هیچ وقت به او و به هیچکدام از پیشنهادهای وسوسه انگیز و بی شرمانه اش تن در نداده بودم. اما او اصولی را که من به آنها اعتقاد داشتم قبول نداشت و با لبخندی موذیانه می گفت: اخلاقیات هم بستگی به زمان داره، خواهی دید.
کتاب خاطرات روسپیان سودازده من نوشته گابریل گارسیا مارکز نویسنده پر اوازه کلمبیایی

1
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام.
2
اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده تو رد شدم
اصلا نه تو، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من بد شدم!
3
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم؟!
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخمهایی که نشمرده ایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست، عمری به سر برده ایم
*****
پی نوشت1 : یادش به خیر، زنده یاد قیصر امین پور انسان بزرگی بود. انسانی مهربان و دارای روحی بزرگ. شاید سوته دلان، این را، در اشعارش بفهمند. او را از دوران جوانی می شناختم و به شخصیت و اشعارش علاقه مند، یک جورهایی هم شهریمان بود و شاید یک دوست قدیمی. چه رنجی کشید در زندگیش این مرد دوست داشتنی و شاید همین رنج بود که او را به الماسی درخشان مبدل کرد، چه، رنج لازمه ساختن انسان است. اما چه سود که او اکنون در بین مان نیست و وقتی هم بود قدرش را نمی دانستیم تا ، حالا که نیست در نبودنش می فهمیم، ناگهان چقدر زود دیر می شود.
پی نوشت 2: زندگینامه دکتر قیصر امین پور