ای خدا، ای رازدار بندگان شرمگینت
ای توانایی که بر جان و جهان فرمانروایی
ای خدا، ای همنوای ناله پروردگانت
زین جهان تنها تو با سوز دل من آشنایی
اشک می غلتد به مژگانم ز شرم رو سیاهی
ای پناه بی پناهان، مو سپید رو سیاهم
بر در بخشایشت اشک پشیمانی فشانم
تا بشویم شاید از اشک پشیمانی گناهم
وای برمن، با جهانی شرمساری کی توانم
تا بدرگاهت برآرم نیمه شب دست نیازی؟
با چنین شرمندگیها، کی ز دست من برآید
تا بجویم چاره ای درد دلی از چاره سازی؟
ای بسا شب، خواب نوشین گرم می غلتد به چشمم
خواب می بینم چو مرغی بی پرم در آسمانها
پیکر آلوده ام را خواب شیرین می رباید
روح من در جستجویت می پرد تا بیکرانها
بر تن آلوده منگر، روح پاکم را نظر کن
دوست دارم تا کنم در پیشگاهت بندگیها
من به تو رو کرده ام ، بر آستانت سر نهادم
دوست دارم بندگی را با همه شرمندگیها
مهربانا با دلی بشکسته رو سوی تو کردم
رو کجا آرم اگر از درگهت گویی جوابم؟
بی کسم در سایه مهر تو می جویم پناهی
از کجا یابم خدایی گر به کویت ره نیابم
ای خدا! ای رازدار بنده گان شرمگینت
ای توانایی که بر جان و جهان فرمانروایی
ای خدا! ای همنوای ناله پروردگانت
زین جهان، تنها تو با سوز دل من آشنایی
من همیشه گفتم، صادق هدایت انسانی عجیب بود. انسانی مرموز که شاید با خودکشی می خواست به تمام علامتهای سوالی که در ذهن داشت پاسخ دهد. نمی دونم ، شاید شاید به آخر خط و پوچی رسیده بود.
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را در انزوا آهسته می خورد و می تراشد.
این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی ، این انعکاس سایهء روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد؟! ....
قسمتی از کتاب بوف کور صادق هدایت
آیا دیگه وقتش نرسیده که در خودمان یک انقلاب ذهنی ایجاد کنیم؟
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد!
"حافظ"
انسانهای عجیب منظور پست قبلی من رو خوب گرفتن، بهشون تبریک می گم و از این بابت خوشحالم.
کلام آخر: سکوت سرشار از سخنان ناگفته است.
پی نوشت:متن کامل کتاب بوف کور صادق هدایت را از اینجا می توانید دانلود کنید.
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
یک سؤال: نمی دونم چقدر با نظر من موافقید که بعضی انسانها عجیبند و البته مرموز؟
که درک اعمال و کارهای آنها ...
شما از این انسانهای عجیب سراغ ندارید؟
دوست دارم رودخانه ها طغیان کنند.......
دوست دارم رودخانه ها طغیان کنند.......
دوست دارم رودخانه ها طغیان کنند.......
دوست دارم رودخانه ها طغیان کنند.......
دوست دارم رودخانه ها طغیان کنند.......
پی نوشت: از این سؤالم تعجب نکنید، اونایی که باید منظور سؤال رو بگیرن خودشون می دونن و می گیرن.
موطن آدمی را بر هیچ نقشه نشانی نیست، موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش دارند.
مارگوت بیکل
شک نکنید که یکی از قشنگترین، زیبا ترین و بهترین روزهای زندگی هر انسانی روز تولدش است. و اصولا اینکه در این روز به فرد تولدش رو تبریک می گن، برای بیان این مطلب است که ما هم به یادت هستیم و خودمان را در شادی و خوبیهای تو سهیم می دونیم. و این سهم کمی نیست ، و بالاترین ارزش را برای فرد دارد.
راستش من هم در این مورد با توجه به اینکه چند روز پیش ( 11 دی ) سالروز تولدم بود، به طرق مختلف خانواده و دوستان خوبم، چه واقعی و چه اینترنتی ، موجبات خوشحالی من را فراهم کردند، و بعضیهاشون من را سورپرایز کردن، که به همین دلیل بر خودم لازم دانستم که مراتب صمیمانه ترین و بهترین سپاسگذاریهایم را از صمیم قلب نثار آنها کنم، و عنوان کنم که این کار آنها هیچوقت از یادم نمی رود.
و شاید اینکه روانشناسان عقیده دارند در دو حالت ، دوستانتان را فراموش نکنید، یکی در حین بیماری و دیگری در روز تولد او، به همین دلیل باشد.
حال روی سخنم با دوستان خوبم در دنیای مجازی اینترنت است که شاید عقیده خیلی ها بر این باشد که احساسها در آن جایی ندارد، ولی من می خواهم بگویم که نه تنها این حرف اشتباه است بلکه بنا به دلایل بسیاری ، شاید نسبت به دنیای واقعی ما که اکثرا در محدودیت هستیم و نمی توانیم خود واقعیمان را نشان دهیم و به قول معروف نقابی بر چهره داریم، با احساس تر و صمیمی تر است. فقط ما باید کمی بیشتر هوای همدیگر را داشته باشیم و در مشکلات همدیگر را تنها نذاریم ، و اجازه ندیم که افراد بی جنبه این دنیای قشنگ ما رو خراب کنن.
راستش من اینجا باید این مطلب را عنوان کنم که تمامی دوستانی که لطف کردند و علیرغم اینکه شاید من را نمی شناختند ( چون من خودم را معرفی نمی کنم ) با بیانهای مختلف این روز را به من تبریک گفتند، واقعا من را خوشحال کردند. و من شاید تنها کاری که از دستم بر می آید این است که از صمیم قلب ، از آنها تشکر و قدر دانی کنم و برای آنها دعا کنم که سعادتمند و خوشبخت بشن و به آرزوهاشون برسن.
من در اینجا تصمیم گرفتم که به پاس قدردانی از این دوستان اسامی اونها رو بنویسم. و این نکته را هم اضافه کنم که یکی از دوستان واقعا من را خوشحال کرد ( که نمیشه اسمش رو بگم ، ولی اسمش در بین اسامی زیر است، و خودش می دونه) .
در آخر فقط می تونم بگم که همتون رو دوست دارم و از راه دور می بوسمتون.
اسامی دوستانی که من مخلصشونم:
پیشگو ( که بعدا بهش می گم چند سالمه) - پویا ( نمی دونم ! واقعا شیکموئه؟ ) - اسد ( بیلی و من ) که واقعا لطف کرد - بانوی باران عزیز - سانی ( که تشکر ویژه ازش دارم و همین جا تولد برادرش رو هم تبریک می گم ) - علی ( بدون شرح) که کیک براش کنار گذاشتم - صدای سکوت - منهتن ( که دو تامون تولدمون تو یک روزه) و دوباره تولدش را بهش تبریک می گم - سمانه ( شمیم عشق) - مونا – Iranian idiot - شهلا ( که تولد پدرش را هم بهش تیریک می گم ) - فارس تک ( که سلام ویژه بهش عزض می کنم) - سهیل - کبوتری به دنبال معشوق – پگاه (امانت عشق) – نوشین – آینا
پی نوشت: احسان ، میلت به دستم رسیده، منتظر باش.
سلام دوستان
ببخشید اگر کمی دیر آپ کردم، راستش این چند وقته گرفتاریهای زیادی داشتم که مجال رو ازم گرفته بود. در هر صورت می دونم که هممون یه جورایی گرفتاریم و مشکلات داریم ولی خب اون چیزی که مهمه اینه که ناامید نشویم (مثل بعضی از دوستان که ناامید شدند) و با توکل بر خدا و قدرت اراده بتوانیم به قول سانی مثل کوه در مقابل مشکلات بایستیم و اونا رو یکی پس از دیگری از سر راه برداریم. در هر صورت از لطف دوستانی که لطف می کنند و به وبلاگ سر می زنند و نظر می دهند سپاسگذارم و این رو بگم که من خودم معمولا همیشه به وبلاگهای دوستان سر می زنم و مطالب خوب اونها رو می خونم و تا جایی که بشه سعی میکنم در مورد مطالب اونها نظرم رو بگم ولی خب بعضی اوقات نمیشه نظر داد. راستش من عادت ندارم یک مطلب رو بپیچونم و سختش کنم و عادت دارم حرف دلم رو ساده و صادقانه بزنم. فکر میکنم اینجوری بهتره.
راستش این پست رو به دو مطلب زیبا از دو نفر از دوستان عزیزم و خوانندگان وبلاگ اختصاص دادم که آنها این مطالب رو یا از طریق بخش نظرات و یا ایمیل به دستم رسوندن، و فکر می کنم لازمه که همه ما اونها رو با دقت بخونیم.
اصل این مطالب ، همونطور که از تیتر مطلب هم مشخص است در مورد رابطه بین عقل و عشق است . من عین این دو مطلب رو بدون دخل و تصرف در وبلاگ قرار دادم.
مطلب اولی از دوست عزیز، مونا است که یک تجربه عینی در این زمینه داشته و نتیجه این تجربه گرانبها یش رو در اختیار ما قرار داده و من دیگه در این زمینه بیشتر توضیح نمی دم و عین مطلب رو در اینجا قرار می دم. به این نکته واقفید که در هر موردی تجربیات دیگران بهترین راهنمای ما هستند. مطلب اینه:
مونا:
سلام
درسته که عشق آدم رو کور می کنه ، ولی هر بیماریی درمونی داره و اینجور بیماریها هم درمون دارن ، و درمون این بیماری (عشق)، عقل است . ولی این (عشق) چیزیه که آدم وقتی گرفتارش میشه ناخوداگاه آدم، (عقل) رو از دست می ده، و دیگه نمی بینه طرف چه کارست.
ازت خواهش می کنم در وبلاگ خوبت یه جایی برای این حرف بذار و باور کن برای من اتفاق افتاد.
و اما مطلب دومی از دوست عزیزم وحید است که یک تمثیل جالب از رابطه بین احساسهای انسان از جمله عشق است . اونم واقعا خواندنیه:
وحید:
احساس خشم، کینه، حسد ، تکبر و عشق رو از انسان گرفتند و به جزیره ای تبعید کردند وتنها احساس عقل رو به عنوان برترین احساس برای انسان باقی گذاشتند چون بدون عقل انسان از بین می رفت. به احساسات تبعید شده گفتند که سعی کنید خودتون رو به انسان برسونید. ولی از اون طرف عقل خیلی راحت زندگی می کرد چون نه با خشم نه با کینه نه با حسد و نه با عشق از یاد انسان می رفت و همیشه با انسان بود و این برای یک احساس یعنی خوشبختی واقعی.
در اون جزیره دور دست خشم همیشه عصبانی بود تا مدتی اصلا فکرش کار نمی کرد که باید چیکار کنه. کینه هم همینجوری بود بیشتر از اینکه تو فکر نجات خودش باشه از دست بقیه احساسها که جاشو تو اون جزیره کوچولو تنگ کرده بودند عصبانی بود. حسد هم که طبق معمول از داشتنی ها و ندانشتنی های بقیه در عذاب بود.تکبر هم فقط به فکر خودش بود، فکر می کرد خیلی مهمه ولی بیچاره نمی دونست تو این جزیره هیچی نیست به جز یه احساس تبعید شده. عشق هم خیلی ظریف تر از این بود که بتونه این جدایی رو از انسان تحمل کنه. عشق گوشه ای می نشست و از صبح تا شب گریه می کرد ولی اینقدر مثل خودش زیبا گریه کرد که هیچ کس صداشو نشنید.
از هیچ کدوم از احساس ها کاری بر نمیومد چون کاری به جز کاری رو که همیشه انجام می دادند بلد نبودند. تا اینکه یه روز تکه چوب کوچیکی پیدا شد که تصور می رفت به سمت محل زندگی انسان در حرکت باشه. تکبر زودتر از همه رفت و روی تکه چوب نشست و بدون توجه به بقیه راه افتاد. خشم عصبانی شد و آنچنان دادی زد که تکبر سر جاش خشکش زد و منتظر موند تا خشم هم برسه . در این موقع بود که کینه و حسد هم خودشونو به دنبال خشم به تکه چوب رسوندند و چهار تایی حرکت کردند. هیچ کدوم هم از عشق نخواستند که با اونها بره چون بلد نبودند که به دیگری محبت کنند چون اونها کینه، حسد، تکبر و خشم بودند و عشق نبودند. عشق هم زیاد دلش نمی خواست با اونها بره چون ممکن بود بین این همه بدی تلف بشه. به همین خاطر هم اصلا تلاشی نکرد که از اون جزیره به همراه بقیه احساسات فرار کنه. تنها بودن گاهی اوقات بهتر از بودن با بعضیهاست.
کینه، حسد، تکبر و خشم خودشون رو بالاخره به انسان رسوندند ولی هیچ وقت هیچ کس نفهمید چه جوری این چهارتا با هم کنار اومدند.
روزهای زیادی گذشت و عقل مثل گذشته ها شروع کرد با جنگیدن با این احساسات. گاهی پیروز می شد گاهی هم شکست می خورد، تا اینکه یه روز انسان به انسانی دیگه برخورد کرد. احساس عجیبی در انسان به وجود اومد ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. انسان خواست جوری این احساس که نه قشنگ بود و نه زشت رو به اون انسان منتقل کنه ولی اون احساس پوچ بود و وجود نداشت. عقل دست به کار شد و حسد رو جلو فرستاد، نا مفهوم بود کینه ، تکبر و خشم رو هم فرستاد ولی باز اون اتفاقی که انتظار می رفت نیفتاد. عقل به انسان گفت " عشق" کلید حل مشکلاته ولی عشق اونجا نبود. انسان خودشو به جزیره رسوند و عشق رو دوباره بدست اورد و دوباره پیش اون کسی که احساس عجیبی به اون پیدا کرده بود رفت. انسان الان می تونست " عشق" رو هدیه کنه.
وقتی معشوقه انسان، انسان رو دید. خیلی ناراحت شد و رفت چون بار قبل که همدیگه رو دیده بودند انسان به جای عشق، کینه، حسد، تکبر و حسد خودشو به اون نشون داده بود.
و هرگز عشق کاری برای انسان نتونست انجام بده و انسان تا همیشه غمگین زندگی کرد.
پیوست ویژه: این وبلاگ امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی است بی هیچ توضیحی سعی کنید حتما مطالب اون رو بخونید. یادش به خیر . حیف که دیر شناختیمش.